Sunday, June 18, 2006

ايـران من

چند روزی نوشتن تعطيل شده بود. آی دستم. هفته پيش رفته بودم تظاهرات و باطومی به دستم خورد و حسابی خردوخمير شد. خدا رحم کرد که برادرم پزشک است وگرنه می ترسيدم به بيمارستان هم مراجعه کنم. خلاصه سرنوشت ما زنان ايرانی هم همين است. روز و شب بسياری از زنان در اين مملکت با خشونت می گذرد. هيچ کس هم توجهی به آن نمی کند. آنوقت هی می کويند دوهزار و پانصد سال تمدن ايرانی و يا عدل و رافت اسلامی. اين افتخارات تو سرتان بخورد.

امروز وبلاگ ها را ورق می زدم و به نظرم رسيد که واقعاً دنيای ايرانيهای خارج نشين خيلی با دنيای ما در ايران فرق دارد. اغلبشان از زور تنهايی و بی خبری به چرند نويسی افتاده اند. تحليلهايشان هم از مسايل همه هپروتی و غير واقعی است. مردم در اينجا گرفتاريهايی دارند که روح شما هم از انها خبر ندارد. حالا چی شد که به اينجا رسيديم؟

خيلی از مشکلات وقت گيری که مرا از درسم و شعرم جدا می کند، بدم می آيد. در اين چند هفته همش همين طور بوده است. از حالا میخوام رو شعرم تمرکز کنم. امتحانات تمام شد. پس بزن بريم.

===

اينجا که هيچ راه گريزی نيست
اينجا که دوستان همه در حال رفتن اند
اينجا که ماندگاری
ديوانگی است
من سخت مانده ام
و چه جان سختم
ايران من جهان من و خانه من است

Sunday, June 11, 2006

خدا کنه

ديشب رفته بودم يک گاردن پارتی خيلی کلاس بالا در کرج. خيلی جالب بود. من تقريباً بيشتر جمعه ها با بچه ها يا با خانواده از تهران ميزنيم بيرون. چيزی که اين پارتی را از پارتی های معمولی جدا می کرد، کلاس بالای آن بود. هيچوقت در زندگی ريخت و پاش به اين وضع نديده بودم. صحبت در مورد اين موضوع را میزارم برای يه وقت ديگه اما اونچه که اينجا ميخام بگم اينه که خوردن قرص "های" انگار تو تهران ميون جوونا عادی شده. های با همه قرصهای ديگه فرق داره . اولاً که دونه ای سی هزارتومنه. بعدش هم همه جا گير نمي ياد. البته من با دوستم آرش رفته بودم. همه با دوست دخترا و پسراشون اومده بودند. خوب اينم خودش خيلی عجيبه. انگار عشق امريکايی شدن همه را کشته.

البته من و آرش تنها کسانی بوديم که های نزديم. بقيه بچه ها اين قرص را با مشروب می خوردند. من خودم متولد کانادا هستم و 10 سال اول زندگيم را هم در کانادا بزرگ شدم . پس برای من زندگی در خارج رويا نيست که واقعيت بوده است. اين رويا برای خيلی از بچه های ايرانی بصورت بيمارگونه ای دست و پا گير شده است. هر چی ميگم به خدا اونجا اينطوری که شما زندگی می کنی نيست، باورشون نميشه که نميشه.

بنظر من ايران آينده خوبی نخواهد داشت. اما خدا کنه که اينطوری نباشه.

Saturday, June 10, 2006

وای بحال ما

در دانشگاههای ايران استاد خر زيادند. فکر نمی گنم هيچ جای ديگر دنيا اين جوری باشد. البته که در همه جای دنيا خر زياد است، اما فکر می کنم دانشگاههای ايران رکورد جهانی را در اين رشته داراست. مثلاً در دانشگاه تهران، شايد روی هم رفته دو تا سه استاد باشند که رشته خودشان را خوب می فهمند، در هر کلاسی که من تا بحال بوده ام، زيادند دانشجويانی که از استاد بيشتر سرشا ن می شود. حالا شما فکر کنيد دانشگاه تهران که اين جوری باشد، ديگه وای بحال دانشگاههای شهرستانها.

بيشتر اساتيد ما بخاطر ريش و پشم و سابقه رزمی به اين مقام رسيده اند و همه هم خشک و عبوس و دهاتی و خرند. وای بحال ما که بايد در زير دست اين الاغها تربيت بشويم.

Friday, June 09, 2006

وای خدا جون. امروز هوا خيلی گرمه، دارم کلافه می شم. خوش بحال اونا که می تونن بزنن بيرون. شيرين نوشته بود مونترال هوا محشره. عوضش تهران جهنمه، بخصوص برا زنها که بايد با هزار من لباس برن بيرون.

انگار خدا برما غضب کرده با اين هوای گرم و کثيف.

سه شعر کوتاه

اين شعرهای کوتاه، جرقه های آنی هستند که در ذهن شاعز زده می شوند و شايد به معنای واقعی کلمه شعر نباشند اما بهرحال نوشته می شوند و بعضی از شاعران آنها را می نويسند و بعضی نه. من از دسته اولم و شايد هم ننوشتن بعضی هاشان بهتر و آبرومند تر باشد.

عشوه می فروشد
می درخشد
می لغزد
می رمد
می رفصد
ماه
تا که در چشم من تو را بنمايد

000

برهنه ات می کنم
دردلم
و می نشانمت بر دامنم
و می نوازمت

برهنه ات می کنم
و به خورشيد دست می سايم
و می گريزم
با تو تا بالاترين جای آسمان

000

وسوسه آغاز جابجا شدن است
وسوسه استارت جنب و جوش
وسوسه ام کن

Thursday, June 08, 2006

انگار يک کسی با اسم پرتو از آدرس وبلاگ من برای کامنت گذاشتن در وبلاگهای ديگه استفاده می کنه. امروز به چند تا وبلاگ سرزدم ديدم اين خانم اين کار را کرده. معنی اين کار چيه؟ واقعاً بعضی ها خيلی مريضند.