ايـران من
چند روزی نوشتن تعطيل شده بود. آی دستم. هفته پيش رفته بودم تظاهرات و باطومی به دستم خورد و حسابی خردوخمير شد. خدا رحم کرد که برادرم پزشک است وگرنه می ترسيدم به بيمارستان هم مراجعه کنم. خلاصه سرنوشت ما زنان ايرانی هم همين است. روز و شب بسياری از زنان در اين مملکت با خشونت می گذرد. هيچ کس هم توجهی به آن نمی کند. آنوقت هی می کويند دوهزار و پانصد سال تمدن ايرانی و يا عدل و رافت اسلامی. اين افتخارات تو سرتان بخورد.
امروز وبلاگ ها را ورق می زدم و به نظرم رسيد که واقعاً دنيای ايرانيهای خارج نشين خيلی با دنيای ما در ايران فرق دارد. اغلبشان از زور تنهايی و بی خبری به چرند نويسی افتاده اند. تحليلهايشان هم از مسايل همه هپروتی و غير واقعی است. مردم در اينجا گرفتاريهايی دارند که روح شما هم از انها خبر ندارد. حالا چی شد که به اينجا رسيديم؟
خيلی از مشکلات وقت گيری که مرا از درسم و شعرم جدا می کند، بدم می آيد. در اين چند هفته همش همين طور بوده است. از حالا میخوام رو شعرم تمرکز کنم. امتحانات تمام شد. پس بزن بريم.
===
اينجا که هيچ راه گريزی نيست
اينجا که دوستان همه در حال رفتن اند
اينجا که ماندگاری
ديوانگی است
من سخت مانده ام
و چه جان سختم
ايران من جهان من و خانه من است

