Saturday, January 13, 2007

زيباترين زن جهان


اين خانم زيباترين زن دنيا معرفی شده است. تو را خدا، بی تارف بگو، من از اين خانم خوشگل تر نيستم.

مرسی عزيزانی که گفتين "چرا هستی"

اين هم دنباله ماجرا. خودتان بخوانيد .

Friday, December 29, 2006

مـــا و مدرنيــزم



بدون شرح

Thursday, November 30, 2006

حرفای عجيب و غريب

بچه ها، هيچ متوجه شدی که ايرانيها اين روزا دو دسته شدن يکی ايرانيهای توی ايران و يکی ايرانيهای خارج نشين. اين دو دسته کم کم دارند با هم خيلی بيگانه می شوند و شايد تا چند سال ديگه زبون هم را نفهمند. البته تا چند سال ديگه که اين نسلی که بعد از انقلاب از ايران بخارج ريخته، کم کم نابود خواهد شد و بچه هاشان که ماها باشيم حرف چندانی با ايرانيهای داخل ايران نخواهيم داشت.

وای خدا، چقد بد می شه که آدم با فاميلای خودش غريبه بشه. يکی از دوستای من هميشه ميگه، پروا تو خيلی حرفای عجيب و غريب می زنی. راس ميگه، اميدوام اينم يکی از اون حرفا باشه.

Friday, November 10, 2006

حزب الله و فضای اينترنت

نمی دونم متوجه شده ای يا نه که حزب اللهی ها فضای فرهنگی اينترنت را هم اشغا ل کرده اند و قصد دارند مردم را با دعواها و جار و جنجالهای الکی سرگرم کنند. مثلاً دعوای اخير ابراهيم نبوی و داريوش سجادی را اگر دنبال کرده باشيد ( در اينجا و اينجا و اينجا و اينجا)می بينيد که در اينجا با دو تا آدم خرافی و خنگ و حرب اللهی طرفی که هردو بی فرهنگ و خود پسند و اسير خرافه و خريتند. داريوش سجادی نوچه خامنه ای است و ابراهيم نبوی، کريم شيره ای جمهوری اسلامی که بيچاره هرچه زور می زند، تک مضرابهای حوزوی و لودگی های آخوندی اش بيشتر حال مردم را به هم می زند. اين بدبخت هنوز فکر می کند که مسخره کردن زنان و آذريها و کمونيست ها خنده دار است، غافل از اين که با نوشته هايش را مردم را به خنديدن به خريت خود دعوت می کند. خاک برسر هردوشان.

Wednesday, July 26, 2006

من منم، خيلی منم

خواندن خيلی از مطالب جدی در اينترنت از هر طنز و فکاهه ای قهقهه آور تر است. اين مطلب
زير را همين حالا خواندم و هنوز هم نمی دانم اين جناب ِ هنرمند و شاعر و روشنفکر جهان امروز که؛ هرچه خوبان همه دارند، او تنها دارد و خودش را با اخوان مقايسه می کند، کيست که ما اسمش را هم نشنيد ه ايم. البته نثرش نشان دُم خروس است و نشان می دهد که بسيار هم بی استعداد است.
ببينيد چقدر منم منم می کند:

"شاید لازم باشد که اول دربارۀ عنوان این صحبت کمی حرف بزنم. می‌دانم که عنوانی که انتخاب کرده‌ام قدری پرووکاتیو است. این مرضی است که ما هنرمندها داریم که با پرووکاسیون، قدری چرتها را پاره کنیم و توجه را به آنچه که مورد نظرمان است جلب کنیم. البته خود همین هم هنری است که بدانید چگونه پرووکاسیون کنید، وگرنه تنها عِرضِ خود برده‌اید و هیچ نتیجه‌ای هم نگرفته‌اید.
این صفت «بی‌وطن»، ولی، که همان بخش «پرووکاتیو» عنوان است، واقعیتی هم در خود دارد. هنرمند معمولاً کسی است، به‌قول اخوان، «در وطنِ خویش غریب»؛ و در بیرون از میهنش هم که به طریق اولی، غریبِ مضاعف. حالا خواهید گفت: پس چطورست که همین اخوان شعری می‌سراید مثل «تو را ای کهن بوم‌وبر دوست دارم»؟ این هم از تناقضاتی است که هنرمند با آن درگیر است؛ شاید من هم باشم. ولی صرف‌نظر از آن هم، حتا اگرنه به‌عنوان یک فرد چپ (توی گیومه!) و سوسیالیست، به‌عنوان یک روشنفکر جهان امروز، من بیش از هرچیز خودم را یک «جهان‌وطن» می‌بینم، و انترناسیونالیسم یا جهان‌وطنی خودش گونه‌ای از بی‌وطنی است. مگر ما آرزوی آن روزی را نداریم که همۀ مرزهای میان کشورها از میان برخیزد و همگی انسانها به‌طور برابر عضو یک جامعۀ واحد آزاد باشند؟
و باز، گذشته از همۀ اینها، طبیعی است که دیدِ من نسبت به ناسیونالیسم و ملی‌گرائی هم با طیف ملیون از همۀ الوانشان، از ملایم تا افراطی، فرق داشته باشد و به همین دلیل در قیاس با آنچنان مواضعی، ترجیح بدهم خودم را «بی‌وطن» بدانم. این چیزی است که در ادامۀ بحث باید روشنتر شود، ولی از آنجا که من گذشته از هرچیز، یا شاید قبل از هرچیز دیگر، یک شاعرم، بگذارید در پیوند با همین موضوع وطن، برایتان یکی دو شعر بخوانم که سالها قبل سروده‌ام و بارها چاپ هم شده‌اند.
نمی دانم اين چه مرضی است که خيلی از ما ايرانيها را دچار خود کرده است که تا ديپلم می گيريم، خودمان را علامه دهر می دانيم؟

برای تفريح بيشتر می توانيد اصل مطلب را در اينجا بخوانی.

Sunday, June 18, 2006

ايـران من

چند روزی نوشتن تعطيل شده بود. آی دستم. هفته پيش رفته بودم تظاهرات و باطومی به دستم خورد و حسابی خردوخمير شد. خدا رحم کرد که برادرم پزشک است وگرنه می ترسيدم به بيمارستان هم مراجعه کنم. خلاصه سرنوشت ما زنان ايرانی هم همين است. روز و شب بسياری از زنان در اين مملکت با خشونت می گذرد. هيچ کس هم توجهی به آن نمی کند. آنوقت هی می کويند دوهزار و پانصد سال تمدن ايرانی و يا عدل و رافت اسلامی. اين افتخارات تو سرتان بخورد.

امروز وبلاگ ها را ورق می زدم و به نظرم رسيد که واقعاً دنيای ايرانيهای خارج نشين خيلی با دنيای ما در ايران فرق دارد. اغلبشان از زور تنهايی و بی خبری به چرند نويسی افتاده اند. تحليلهايشان هم از مسايل همه هپروتی و غير واقعی است. مردم در اينجا گرفتاريهايی دارند که روح شما هم از انها خبر ندارد. حالا چی شد که به اينجا رسيديم؟

خيلی از مشکلات وقت گيری که مرا از درسم و شعرم جدا می کند، بدم می آيد. در اين چند هفته همش همين طور بوده است. از حالا میخوام رو شعرم تمرکز کنم. امتحانات تمام شد. پس بزن بريم.

===

اينجا که هيچ راه گريزی نيست
اينجا که دوستان همه در حال رفتن اند
اينجا که ماندگاری
ديوانگی است
من سخت مانده ام
و چه جان سختم
ايران من جهان من و خانه من است

Sunday, June 11, 2006

خدا کنه

ديشب رفته بودم يک گاردن پارتی خيلی کلاس بالا در کرج. خيلی جالب بود. من تقريباً بيشتر جمعه ها با بچه ها يا با خانواده از تهران ميزنيم بيرون. چيزی که اين پارتی را از پارتی های معمولی جدا می کرد، کلاس بالای آن بود. هيچوقت در زندگی ريخت و پاش به اين وضع نديده بودم. صحبت در مورد اين موضوع را میزارم برای يه وقت ديگه اما اونچه که اينجا ميخام بگم اينه که خوردن قرص "های" انگار تو تهران ميون جوونا عادی شده. های با همه قرصهای ديگه فرق داره . اولاً که دونه ای سی هزارتومنه. بعدش هم همه جا گير نمي ياد. البته من با دوستم آرش رفته بودم. همه با دوست دخترا و پسراشون اومده بودند. خوب اينم خودش خيلی عجيبه. انگار عشق امريکايی شدن همه را کشته.

البته من و آرش تنها کسانی بوديم که های نزديم. بقيه بچه ها اين قرص را با مشروب می خوردند. من خودم متولد کانادا هستم و 10 سال اول زندگيم را هم در کانادا بزرگ شدم . پس برای من زندگی در خارج رويا نيست که واقعيت بوده است. اين رويا برای خيلی از بچه های ايرانی بصورت بيمارگونه ای دست و پا گير شده است. هر چی ميگم به خدا اونجا اينطوری که شما زندگی می کنی نيست، باورشون نميشه که نميشه.

بنظر من ايران آينده خوبی نخواهد داشت. اما خدا کنه که اينطوری نباشه.